السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

153

سيره معصومان ( فارسي )

مرد انصارى به سوى رسول خدا ( ص ) رفت و او را بدانچه ديده بود آگاه كرد . پيغمبر ( ص ) فرمود : خداوند سعد را بيامرزد زنده كه بود ياريمان كرد و به هنگام مرگ به ( يارى ) ما سفارش نمود . سپس آن حضرت فرمود : چه كسى از حمزه خبر دارد ؟ حارث بن صمه گفت : من جايگاه او را مىشناسم . او روانه شد تا بر جنازهء حمزه توقف كرد و خوش نداشت به سوى رسول خدا ( ص ) بازگردد . رسول خدا ( ص ) شخصا راه افتاد و سر جنازهء حمزه رسيد و او را در ميان بيابان ديد كه شكمش از قسمت جگر پاره شده و جنازه‌اش را مثله كرده‌اند گوش و بينىاش را بريده‌اند . چون ديد كه با جنازهء حمزه چه كرده‌اند ، گريست و سپس گفت : هرگز به مصيبت كسى مانند تو گرفتار نخواهم شد و هرگز در هيچ مقامى سخت‌تر از اين بر من نگذشته است . و نيز فرمود : رحمت خدا بر تو ! به خدا چنان كه دانستم تو انجام دهندهء نيكيها و حمله‌آرنده به خويشان بودى . سپس فرمود : اگر صفيه ، اندوهگين نمىشد و يا اين كار پس از من معمول نمىگشت هرآينه او را رها مىكردم تا خوراك مرغان هوا و درندگان شود و اگر خداوند مرا بر قريش چيره فرمايد سى نفر و يا به روايت ديگر هفتاد نفر از آنها را در برابر حمزه مثله مىكنم . مسلمانان نيز گفتند : ما آنها را چنان مثله كنيم كه هيچ كس از عرب نكرده باشد . در اين هنگام بود كه فرمودهء خداى تعالى نازل شد : « وَ إِن عاقَبْتُم فَعاقِبُوا بِمِثْل ما عُوقِبْتُم بِه وَ لَئِن صَبَرْتُم لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِين » « 226 » با نزول اين آيه رسول خدا ( ص ) آنها را بخشيد و شكيب ورزيد و از مثله كردن نهى فرمود . در سيرهء حلبيه از ابن مسعود نقل شده است كه گفت : رسول خدا ( ص ) را گريان‌تر از زمانى كه بر حمزه مىگريست ، نديديم . او را به طرف قبله گذاشت و سپس بر بالاى جنازهء او ايستاد و بانگ و ناله سر داد تا اين كه از هوش رفت . او مىفرمود : اى عموى رسول خدا و شير خدا و شير رسول خدا ، اى حمزه ، اى كنندهء نيكيها ، اى حمزه ، اى برطرف‌كنندهء دشواريها ، اى حمزه ، اى مدافع اى حامى رسول خدا . آن حضرت ، بردى را كه روى او بود بر جنازهء حمزه انداخت . اين برد چنان بود كه اگر آن را تا سرش مىكشيدند ، پاهايش پيدا مىشد و اگر روى پاهايش مىكشيدند ، سرش آشكار مىگشت . از اين رو ، بر روى پاهايش علف ريختند ( و بدين ترتيب جنازهء او را پوشاندند ) . صفيه دختر عبد المطلب پيش آمد تا به حمزه كه با هم خواهر و برادر تنى بودند ، بنگرد . رسول خدا ( ص ) به فرزند صفيه ، زبير بن عوام ، گفت : او را دور كن تا آن چه را كه بر برادرش رفته نبيند . زبير صفيه را دور كرد و او را از فرمان رسول خدا ( ص ) آگاه ساخت . صفيه پرسيد : چرا ؟ حال آن كه من مىدانم برادرم را مثله كرده‌اند و اين در راه خدا اندك است . او از آن چه از اين رهگذر به ما رسيد خشنود گشت ، من آن را به حساب خداوند مىگذارم . پيغمبر ( ص ) به زبير فرمود : آزادش بگذار .

--> ( 226 ) نحل / 126 ؛ اگر عقوبت مىكنيد نظير آن عقوبت كه ديده‌ايد ، عقوبت كنيد و اگر بردبارى به خرج دهيد همان براى شكيبايان بهتر است .